ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش میدانستی
بر من ببخش آنچه را درباره ی من بدان داناتری و اگر دوباره مرتکب آن کارها شدم ، تو نیز دوباره
من را ببخش.
پروردگارا
آنچه وعده دارم و بدان عمل نکردم ، بر من عفو فرما و آنچه را که با زبان به تو تقرب جستم ولی
در دل با گفته هایم مخالفت کردم بر من ببخش.
پروردگارا
آنچه که با اشاره های چشم کردم و کلماتی که بیهوده بر زبان راندم و خواهش های دل و
لغزش های زبان را بر من بیامرز.
معبود من، تنها بودن را با تو دوست دارم.
جز تو تکیه گاهی ندارم و روزهایم با تو زیباست.
خداوندا ، ای آرامش قلبم ، به من بیاموز که چگونه تو را فریاد بزنم.
با بوی یاس یا موج ایمان یا آواز تنهایی.
خدای لحظه های با تو بودن،الهی،من را دریاب.
ای سرچشمه همه خوبی ها و ای طلایه دار عشق ، تو را می طلبم که جز تو پناهی نیست
و زندگی بی یادت نا مفهوم است.
من را دریاب ای همه خوبی و پاکی ، ای معبود تنهایی ام ، من را دریاب.
یه روزی دیده بودم کنج اتاق نشسته ای
نگفته بودی عشق من از این زمونه خسته ای
زمونه با تو بد بوده باب دل تو نبوده
هرگز نذاشتن که بگی حرف دل تو چی بوده
حرفی بزن چیزی بگو دلم گرفته از غروب
می خوای برات ساز بزنم اسم تو فریاد بزنم
بگه بهت ای عشق من بدون که عاشقت منم
منم که بی حضور تو کویرم و بی بدنم
ای عشق من جواب بده
گلدون یار رو آب بده بزار که سبز سبز بشم
بدون تو پرپر میشم
می خوام برات دعا کنم اسمتو باز صدا کن
برا سلامتیت عزیز خدا خدا خدا کنم
دوباره چشم برات میشم
من خاک زیر پات میشم
تاج سری عزیز من به عشق تو فدا می شم
میرم به سوی آسمون میرم تا عمق کهکشون
تا حالا به عمرت ندیدی عاشقی رو تا پای جون
جونم فدات عمرم فدات
تموم هستی ام به پات
مرهم این دلی عزیز تموم زندگیم فدات
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره
وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته
وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش یهت لبخند میزنه
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم شده
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه ش اون ها رو می لرزونه
می رسد روزی که بی من زندگی رو سر کنی
مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی اون که از تبار دریا ، اون که از نسل ستاره ست وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره ست اون که اینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه توی اینه من نشستم اما من با من غریبه
فرصتی نمونده ای عشق ! این صدا صدای مرگه آخرین فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره زیر خاکستر سردم ، شعله ی تو جون بگیره
یکی باید اینجا باشه که من رو بدزده از من با من از خودم خودی تر ، بین تن باشه و پیرهن یکی باید این جا باشد که شب رو کم کنه از روز روز تازه یی بیاره جای این روز غزلسوز یکی باید اینجا باشه ، اونی که مثل کسی نیست وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی نیست