تبليغاتX
═╬♥☻♥ رقص چشمات♥☻♥ ═╬






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت ولی به عشقمون قسم که تا خدا می بردمت

 

 

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لب هات بود

 

                                           

 

.می دانی دیشب در عمق تنهاییم، در سکوت پایان ناپذیر اتاقم، دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

.برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

.اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

...؟؟برای دلی که می دانست نباید دل ببندد اما بست...آخه چرا

.تازه جرأت گفتنشم رو هم نداشت

؟دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی نکنه چی

.واقعا می مردم وای از دست این غرور لعنتی که هرچی می کشم از اونه

.بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر آن خورد

؟؟دلی که تو معشوقش بودی....اما گناه او چیست

دلی که نمی دانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

و حالا دیر زمانی ست که تنهاست...رفتی..خدایم پشت و پناهت

فراموشم کردی خدا کنه فراموش نشوی

شکستی خدا کنه نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کنه تنها نمونی

...عاشقم کردی کاش خدا می خواست و عاشقم می شدی

 

                                           

 

؟؟می دانی جرم من چه بود

.جرم من این بود که زود وابسته شدم

.و از همه ی دلبستگی هایم ربودم تا تو رو داشته باشم

!.ولی به نوعی گناهکار شناخته شدم

!!؟؟اما آخر چرا

.!من که به اندازه ی تموم ثانیه های زندگی ام برایت ارزش و احترام قائل بودم

...و این احترام آنقدر زیاد و عمیق بود که به جرأت می تونم نام عشق را بر رویش بگذارم

 

                                           

 

 

                                           

 

لحظه های آخره باید دیگه جدا بشیم

گریه نکن عزیز من خدا نخواست با هم باشیم

تو رو خدا دیگه برو بودنم با تو گناهه

سر نزار رو شونه هام دیگه موندن اشتباهه

!!!نه

تو نگاه دم آخر یه چیزی بود که نگفتی

آخ شاید دوسش نداری کاش اینو بهم می گفتی

بمیرم وقت جدایی اشکاتو پنهون می کردی

دیدمت وقتی که رفتی یه گوشه گریه می کردی

رفتی و باور من نیست که دیگه نیستی کنارم

یادگارت

خاطراتت

...دیگه هیچ چیزی ندارم

 

 


نويسنده: علی مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 در ساعت: 21:36
|+|



*••* ۩ ۩ ●• وبلاگ رقص چشمات *••* ۩ ۩ ●•

به یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

                                          

 

...مرا اينگونه باور کن

...کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته

خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

 

                                          

 

چقدر بي قراري مي كند،دلم هنوز اميدش به آمدن توست،ساز ضربانش را هر روز كوك مي كند.
مي خواهد وقتي مي آيي زيباترين آهنگش را بنوازد،به فكر خانه تكاني افتاده.
خاطرات كهنه وتلخ را از ذهنم پاك مي كند،احساساتم را گرد گيري مي كند.
خيلي بي تاب توست،در تمام لحظه ها به فكر توست،جان به لبم رسيده ولي سعي مي كنم لبخند بزنم.
هر ثانيه از من ساعت مي پرسد راحتم نمي گذارد مدام در گوشم مي خواند
آماده باش !
كه لحظه ي ديدار نزديك است.
ولي خودت شاهد باش
كه من فقط با لبخند جوابش را داده ام
آخر دلم نمي آيد كه به دلم بگويم تو نمي آيي
به خدا دلم نمي آيد بگويم كه لحظه ي ديدار نمي آيد
چه مي شد تو مي آمدي و دلم شاد مي شد
تا كي به نقاب لبخند چهر ه ام را بپوشانم
نمي دانم مي توانم يا نه
فقط
مطمئنم كه دلم مي تواند تا ابد منتظرت باشد
با اينكه تو يك لحظه هم منتظرش نبودي و رفتي
و چه فاصله اي است ميان تو و دل
كه يكي بي خبر مي رود
و يكي بي خبر منتظر است.

                                         

 

 

                                         

 

خدا نشونشو از کی بگیرم،دارم دق می کنم بزار بمیرم

آخه هنوز دلش از جنس سنگه،هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه

چطور دلش آمد از پا بیفتم،بهش نازک تر از گل هم نگفتم

باور ندارم منو تنها می زاره دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست

لعنت به تو ای دست سرد روزگار حالا فقط من موندم و این چشای خیس

هر چی به من بگی همون میشم فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر

ای دل صبور و بی کس من اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر

حالا من موندم همین دوتا چشم گریون موندم تو این کوچه ها آس و پاس حیرون

حالا من موندم تو شب بی ستاره منم تو خاطره ها اشک موندگار

خدا ازت می خوام یادش نیفتم چه حرفایی که از عشقم شنفتم

خدا اگه نمی شنوه صدامو بهم بگو دلیل گریه هامو.

 

                                        

 

                                         

 

لحظه ی بودن و موندنم دیگه سر اومده،فال من به نام تو ببین چقدر بد آمده

می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی،من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی

بیا سر مزار من آروم آهسته عزیز

طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم

این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم

وقتی خندیدی به رفتنم دلم از تو شکست

بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست

تک تک خاطراهامون هر چی که بود دیگه گذشت

جای من کی توی قلب مهربون تو نشست

بیا سر مزار من آروم آهسته عزیز

طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز.

 

                                        

 


نويسنده: علی مورخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 21:40
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد